|
در حالی که داشت شب جمعه لعنتی اش را در تنهایی و با مروری بر ژانر های مختلف فیلمهای پرنو می گذراند ، ناگهان صدای جیغ جیغ هزاران پرنده را شنید و ... چند ثانیه بعد زلزله خانه اش را با خاک یکی خواهد کرد ... + نوشته شده توسط رسول |
باید مطلقا مدرن بود ... ژ.ن.آرتور رمبو // برگرفته از مقدمه کتاب "حافظ به روایت عباس کیارستمی" منتشر شده توسط نشر فرزان پ ن : امشب ، برای اولین بار پوست تار باسم را خودم انداختم . حسی داشتم مثل حس آن روز که برای بار اول بند کفشهایم را خودم بستم و آنقدر شیرین که گفتم می ارزد شما هم سهیم باشید + نوشته شده توسط رسول |
فانوسی به دست گرفتم تا گوشه ای از تاریکخانه را روشن کنم . فانوس چپه شد ، نفتش رویم ریخت ، آتش گرفتم ، خاک بر سر شدم ... و تاریکخانه ، نه برای ابد و نه به قدر کورسوی یک فانوس ، بل برای دقایقی و به اندازه یک آدم برافروخته ، نور دید ... اما افسوس که یادگار آن حرکت سمبولیک ، فانوس های خاموش است بر سر طاقچه ابناء بشر ... لعنت ، نفرین ، دشنام بر همه تان ......
+ نوشته شده توسط رسول |
حضرت ِ آقا دایره را آفرید حالا می توانست با خیال راحت به تعطیلات برود + نوشته شده توسط رسول |
امروز صبح ، چشمهایش را که باز می کند ، فکر می کند و سالیان سال است که دارد فکر می کند و هر روز و هر روز وقتی چشمهایش را باز می کند فکر می کند و البته گاهی هم فکر می کند خیلی متفکر است که اینقدر فکر می کند ، که اینقدر هر روز که از خواب بر می خیزد فکر می کند و نمی فهمد که چگونه روزش را شب می کند و دوباره می خوابد و دوباره از خواب بر می خیزد و اول صبح ، فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند و سالهاست که دارد اینچنین متفکرانه زندگی اش را می گذراند و امروز صبح ، چشمهایش را که باز می کند فکر می کند . امروز باز هم مثل هر روز دیگر فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند و هنوز هم چشمهایش را که از خواب باز می کند ، بنا به عادت قدیمی اش کمی فکر می کند ... + نوشته شده توسط رسول |
برف بارید باد وزید تنگ بلور شکست همه جا زیبا شد ... + نوشته شده توسط رسول |
خ ؛ آن روزها ، مبدل به تعداد ِ زیادی مثلث متساوی الاضلاع شده بود که هر کدام از آنها یک خال گوشتی وسطشان بود و کوچکترین جنبشی باعث فرو رفتن یکی از رئوس تیز وی در یکی از اضلاعش می شد و طبیعتا ً این اتفاق برای او خیلی دردناک بود و موجب عذاب دائمی اش در ذیل ، علیرغم میل باطنی ام ، تصویری از کلیت وجودی وی مندرج است
+ نوشته شده توسط رسول |
آهای آقای من ، با آن پیراهن راه راه صورتی و آن کلاغ بنفش روی شانه چپت این nشنبه هم آمد و تو یک وری لم داده بودی و ناخن هایت را سوهان می کشیدی + نوشته شده توسط رسول |
خداوند ِ محترم ؛ تفنگمان خالی است لطف بفرمائید سریع تر شلیک کنید که مغزمان منتظر تیر خلاص شماست + نوشته شده توسط رسول |
آقای شماره هشت این اواخر به هر دری می زند تا به بقیه بفهماند که یکی جادویش کرده یک بند قرآن می خواند و فوت می کند و انتظار می کشد ... + نوشته شده توسط رسول |
|